وقتی
که بچه نداری و به بچه فکر می کنی، فکرهایی توی ذهنت است که ممکن است خیلی
باکلاس و رایج باشد؛ مثلا بچه داری باید یک موقع توی زندگی آدم باشد که
آدم بخواهد چند وقتی خانه بماند یا برنامه ای برای نگهداری از بچه داشته
باشد مثل یک فامیل یا مهد کودک، زایمان طبیعی که سخت است و تا حدودی کولی
بازی است در موردش فکر نکنی بهتر است، شیر دادن هم که یه جوری است؛ به دل
آدم نمی چسبد، درست است که علم تاییدش می کند ولی چندش آور است، تازه
به نظر من بزرگترین مشکل بچه داری این بود که یکی می خواهد تقریبا حالا
حالاها با تو و همسرت زندگی کند!
ولی...
ولی وقتی بچه داری، حتی وقتی بچه ت را تنها و تنها توی دلت داری، تصمیم می
گیری اگر بتوانی خودت به دنیا بیاوریش، از خودت دورش نکنی و تا جایی که می
توانی پیشش باشی، تا دو سال(تا نهایت امکان و توان) به او شیر بدهی، و
خیلی چیزهای دیگر حتی یک مسافرت کوچک و نه، یک گردش بدون او هم برایت لذت
بخش نیست...
و صدایی در دلت هست: من مادرم!
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/12/07ساعت 15:7  توسط ز.ر.
|
یک سری
کلمات را ردیف می کند پشت سر هم و آخرش با لحن سوالی می گوید: مامانـــــی؟
جواب می دهم: چی مامان؟ نفهیدم؟ دقیقا همان چیزهایی را که واقعا نفهمیدم
را دوباره و پشت سر هم می گوید با همان مامانیِ سوالی؛ دستش را می گیرم تا
مرا ببرد به سمت چیزی که منظورش بوده، توی دلم ریسه می روم از ابروهای جدی
در هم کشیده و لحن سوالی اش. حس حرف زدن را خیلی بهتر از خود حرف زدن یاد
گرفته.
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/11/25ساعت 15:20  توسط ز.ر.
|
اگر دوباره بارداری شوی، شاید نروی و برای اطمینان آزمایش خون بدهی، شاید اکر دکتر پرسید پس از کجا فهمیدی بگویی از حس ئم، شاید ویار و خواب زیاد و بوها اثرش برایت کم شده باشد، شاید این قدر برایت عادی باشد که از همان هفته اول بارداری ت را توی بوق و کرنا نکنی، شاید... و هزار تا شاید دیگر؛ ولی چیزی که وقتی بی خیالش هم می شوی بی خیالت نمی شود، استرس است و اضطراب؛ سوال هایی که توی ذهنت این طرف آن طرف می روند تا فقط ناراحتت کنند.
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/11/25ساعت 15:0  توسط ز.ر.
|
نمی دانم اسمش را بگذارم یک جرقه یا یک تغییر یا هر چیز دیگری؛ حالا اسمش مهم نیست، حسش مهم است! حس لحظه ای که وقتی داری با دخترت که همیشه منظورش را با اسم ها رسانده، حرف می زنی و او نگاهت می کند، انگار یک چیز را کشف کرده! و فعل جمله ت را تکرار می کند، (تا به حال به این کلمه در حرف زدن دقت نکرده بوده!) و این قدر برایش مهم می شود که بعد از این همیشه اول فعل مورد نظرش را می گوید بعد شروع می کند به ردیف کردن اسم هایی که توی ذهنش است!
پ.ن: تاریخ دقیقش که یادم نیست! دستکاری شده!
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/10/25ساعت 10:7  توسط ز.ر.
|
به حانیه می گویم هر وقت گفتم کیه، بگو حانیه. داریم به سمت در خانه مان می رویم و عکس خودمان را توی شیشه در پارکینگ می بینم، این قدر لباس پوشیده که تپل شده و دست هایش سیخ مانده اند؛ می گویم خوشگل مامان کیه؟ ... هر بار دستش را به شکمش می زند و می گوید: حانــــی
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/08/30ساعت 11:38  توسط ز.ر.
|
حانیه خیلی شست ش را می خورد، در هشت ماهگی دکتر خودش گفته بود خوب نیست ادامه بدهد، یک سال و یک ماهه بود که یک بار که خیلی کلافه شده بودم خواستم صرفا به همین دلیل دکتر برویم، دکتر خودش نبود و یک دکتر دیگر رفتیم؛ او گفت که تا هفت سالگی نگران این موضوع نباشم، بعد از یک ماه حانیه دیگر شست ش را نمی خورد... آیا واقعا این کار را تا به حال به خاطر حساسیت من کرده؟!
+ نوشته شده در شنبه
1390/07/09ساعت 16:56  توسط ز.ر.
|
می دونم که شاید شیطونک اسم مناسبی برای این کوچولوهای معصوم نباشد؛ ولی اسم مناسب تری پیدا نکردیم!
شیطونک
هایی در وجود حانیه هست، شیطونک هایی که مدام دخترم را تشویق به ورجه
وورجه کردن و نهایتا خرابکاری می کند، شیطونک هایی که شب ها در دل تاریکی
تکان تکان می خورند و نمی گذارند که آرامش پیدا کند و بخوابد، شیطونک هایی
که وقتی به جای جدید و خدمت آدم های جدید می رویم نمی گذارند حانیه غریبی
کند و برای حتی شده چند دقیقه، بغلم آرام بنشیند، شیطونک هایی که ترس را هم
در او از بین می برند و تجربه جدید را به خطرش می خرند!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/05/19ساعت 16:23  توسط ز.ر.
|
1. چند سال پیش، به سرم زده بود دستگاهی بخریم به نام یونیزاسیون محیط، آن موقع خیلی احساس کسالت و تنبلی می کردم و فکر می کردم با این دستگاه که کارش صرفا پخش یون منفی در محیط است، زندگی مان شادتر و بهتر می شود.
این روزها با حانیه نیازی به آن دستگاه حس نمی کنم، بدون این که از دخترم قصد استفاده ابزاری داشته باشم!
2. دخترم خیلی به ندرت می گوید: "مامان"، تقریبا وقتی که خیلی بیچاره و مستاصل می شود، یاد خودم می افتم که وقتی به آن روز می افتم، مهربان مهربانان را می خوانم.
3. حافظه حانیه خیلی بهتر از حافظه ما کار می کند، یک آچار اسباب بازی دستش گرفته و به سراغ یک پیچ واقعی می رود، اگر او همیشه با من و یا پدرش بوده که بوده، ما واقعا به یاد نداریم او این پیچ باز کردن را کجا دیده است!!!
4. فکر می کنم من بعد برای نوشتن شیرین کاری های حانیه یا احساسات خودم در موارد مختلف(!) مجبور شوم دفترچه خاطراتم را بیاورم!
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/03/30ساعت 0:48  توسط ز.ر.
|
یک ماهی هست که مادری من یک ساله شده؛
این قدر که در این یک سال بردگی این موجود ناتوان و کوچک را کردم؛ مابقی بیست و سه سال عمرم بندگی خدای بزرگ و قادر را نکردم.
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/02/04ساعت 16:20  توسط ز.ر.
|
حانیه مثل موبایل وقتی که دارد باتری اش تمام می شود، آدم را می کُشد بس که Low Battery می دهد و خوابش نمی برد!
+ نوشته شده در شنبه
1390/01/27ساعت 17:7  توسط ز.ر.
|